همه مردان شاه بخش هفتم: دشمنان نامرئی در همه جا!
آبان ۳۰, ۱۳۸۸ کتاب همه مردان شاه
بخش هفتم
دشمنان نامرئی در همه جا
کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و سقوط دولت ملی و آزادیخواه دکتر مصدق، فاجعه ای است که عواقب آن همچنان دامنگیر ملت و کشور ما است. کتاب همه مردان شاه نوشته استفن کینزر که توسط آقای رضا بلیغ به فارسی برگردانده شده اثر ارزشمندی است که مطالعه آن را به همه علاقمندان به آزادی و حاکمیت ملی توصیه می کنیم. هربار که (دفترها) به روز می شود بخشی از این کتاب را منتشر می کنیم.
دشمنان نامرئی در همه جا
[singlepic id=85 w=320 h=240 float=left]
روز ۲۶ ژوئن ۱۹۵۰، میلیون ها ایرانی و آمریکایی، مشتاق و نگران گرد رادیوها جمع شدند. همگی می دانستند به اخباری گوش خواهند داد که برای همیشه قالب و شکل تازه ای به زندگی آنها می بخشد، اکثرا اندوهگین و هراسناک بودند. هرچند بحرانی که ایران را فرا گرفته بود به هیچ روی با مشکلی که ناگهان آمریکا با آن مواجه شد، ارتباطی نداشت.
در آن روز شاه ایران اعلام کرد که تیمسار علی رزم آرا، فرمانده بد طالع ارتش را نامزد پست نخست وزیری خواهد کرد. مردم در گوشه و کنار کشور، از مغازه ها و کارخانه ها گرفته تا قهوه خانه ها گرد هم جمع شده بودند و از یکدیگر می پرسیدند: این انتخاب چه معنایی دارد؟ آیا در آخرین دقایق رزم آرا قادر به انجام معامله با انگلیسی ها خواهد بود؟ اگر نه، چه رخ خواهد داد؟ آیا امکان حمله نظامی انگلستان به ایران وجود دارد؟ آیا انقلاب خواهد شد، به راستی کشور به سوی نجات و رستگاری روان است یا فاجعه و مصیبت؟
آمریکائیان اما، شیفته و مجذوب اخبار دیگری بودند. سربازان سوی مرزهای جنوبی در حال پیشروی بودند. کمونیست وارد کره شده و به شورای امنیت سازمان ملل، با انعقاد جلسه ای اضطراری هشدار داد، در صورتی که متجاوزان عقب نشینی نکنند، جنگ درخواهد گرفت، به دلیل دسترسی هر دو ابر قدرت، به مهمات اتمی، عده ای از نزدیک شدن آخر زمان هراسان شده بودند.
میان آنچه ایرانیان را مجذوب و مشغول ساخته بود و آنچه آمریکائیان در آن روز ماه ژوئن با آن مواجه بودند، تفاوتی عمده وجود داشت و بازتاب وحشتی بود که دو کشور را در آغاز نیمه دوم قرن بیستم در چنگال خود گرفته بود.
ایران در مواجهه ای هولناک با امپراطوری انگلیس و شرکت نفتی خود به سر می برد و آمریکا نیز چشم اندازی چندان روشن و آرام در پیش رو نداشت. جنگ در کره دلیل قاطعی برای احتمال درگیری کشورشان، آمریکا، در نزاعی جهانی علیه دشمنی ترسناک بود.
آن روزها، هیچ یک از این دو ملت نمی دانست، که… این دو بحران در نهایت یکی خواهد شد و یا بهم گره خواهد خورد. ایالات متحده درگیر مبارزه ای که از نظر اکثریت ملت، توسط کمونیست های رعب انگیز از پیش تجهیز و تدارک دیده شده بود، به آرامی از نگاه به ایران به عنوان کشوری با تاریخی بی بدیل که با رویارویی سیاسی عجیب و غریبی مواجه است، دست کشید و بدین ترتیب چالش میان ایران و بریتانیا، تابعی از مبارزه میان شرق و غرب تلقی گردید. در این دوران، ذهن آمریکائیان را احساس عمیقی از ترس و دلهره به ویژه هراس از محاصره شدن، شکل داده بود. هرچند رهبران دول متحد، کسانی که دو ماه بعد از پایان جنگ دوم جهانی در پوتزدان با یکدیگر ملاقات کرده بودند، متعهد به همکاری و مساعدت “بر اساس روشی صلح آمیز و دمکراتیک” شدند، اما ورای این واژگان فخیم، بی اعتمادی عمیقی موج می زد. قدرت شوروی، لاتویا، لیتوانیا و استونیا را به انقیاد درآورده بود. حکومت های کمونیستی در ۱۹۴۶ بر چکسلواکی تحمیل شد. آلبانی و یوگسلاوی نیز به کمونیسم گرائیدند و کمونیست های یونانی برای به دست گیری قدرت دست به خشونت زدند.
سربازان روسی راه های زمینی را به مدت ۱۶ ماه در برلین بستند. روسیه شوروی در ۱۹۴۸ به آزمایش موفقیت آمیز سلاحهای اتمی پرداخت. در همان سال نیروهای طرفدار غرب در چین، در جنگ های داخلی از کمونیست ها به رهبری مائوتسه تونگ شکست خوردند. از دیدگاه واشنگتن، دشمنان آماده در همه جا حضور داشتند.
رئیس جمهور ترومن، در ۱۹۴۷ در پاسخ به شرایط متغیر بین المللی، ایجاد سازمان جاسوسی آمریکا را تصویب کرد. تعهدات غیر مشخص و ابتدایی این سازمان به منظور ” تامین اهداف و اجرای وظایف مشخص و ابتدایی این سازمان به منظور ” تامین اهداف و اجرای وظایف مرتبط با تشکیلات اطلاعاتی و جاسوسی موثر بر امنیت ملی” بود که، سال بعد، ابعاد تازه ای به خود گرفت و شامل ” عملیات تخریبی و ضد تخریبی، اقدامات موثر براندازی و عقب نشینی… اخلال در کمک به : جنبش های مقاومت زیرزمینی، فعالیت های آزاد سازی آوارگان و چریکها و حمایت از عناصر بومی ضد کمونیست در کشورهای مورد تهدید در جهان آزاد” شد. در ژانویه ۱۹۵۰، شورای امنیت ملی، سندی معروف به ان. اس.سی-۶۸ را جهت تامین نیاز ایالات متحده آمریکا، برای مواجهه با جنبش های کمونیستی نه تنها در مناطق دارای منافع حیاتی و امنیتی برای آمریکا، بلکه در صورت وقوع در هرجای دیگر جهان، آماده کرد.
این سند با تاکید بر وجود حمله و تعرض به نهادهای آزاد، در همه نقاط جهان نتیجه گیری کرد که ” در چارچوب فعلی، یعنی قدرت قطبی می شود.” جنگ سرد موجب گردید که آمریکا نه تنها به قدرت دشمنان که به اهمیت حیاتی دوستان خود نیز پی ببرد. از این رو، در بهار ۱۹۴۹ یازده کشور از دوستانش را به اتحادی نظامی فرا خواند که، بستر اصلی و اساسی این ائتلاف، معاهده آتلانتیک شمالی ( ناتو) یا همکاری بین دول ایالات متحده آمریکا و انگلستان بود و اختلاف نظر، بر سر چگونگی برخورد با کشوری مانند ایران، نمی بایست موجب تضعیف آنها شود. رئیس جمهور ترومن، از کسانی بود که اعتقاد داشت روسیه بر آن است تا، ایران را در مدار خویش وارد کند. یک روز بعد از حمله کره شمالی به کره جنوبی، ترومن به یکی از دستیارانش گفت: ” کره، تنها کشوری نیست که او را مضطرب و نگران می سازد” وی قدم زنان به کره جغرافیایی کنار میز کارش نزدیک شد و با گذاشتن انگشت بر روی نقطه ای که ایران را نشان می داد گفت: ” در صورتی که مراقب نباشیم، آغاز مزاحمت شوروی، از اینجا خواهد بود.”
طی بیش از یک قرن، بریتانیا و روسیه با زیر پا گذاشتن حق حاکمیت ایرانیان، موجب نفرت و انزجار بسیاری از آنان شدند، در حالیکه ایرانیان نسبت به ایالات متحده آمریکا، احساسی از تمجید و ستایش داشتند. آمریکائیان تقریبا به دیده تحسین نگریسته می شدند. اندک آمریکائیانی که شناخته بودند، افرادی بخشنده، از خود گذشته و فداکار به نظر می رسیدند که بی اعتنا به قدرت و ثروت شان، علاقمند کمک به آنها بودند.
[singlepic id=86 w=320 h=240 float=left]
معروفترین و شناخته شده ترین آمریکایی نزد مردم عادی ایران، معلمی جوان و جدی، به نام هوارد بسکرویل بود که در سال ۱۹۵۹، در کنار دوستان ایرانی خود، در مبارزات انقلاب مشروطه کشته شد. وی همچون شهید مورد احترام بود و از او به عنوان لافایت آمریکایی یاد می شد. از خود گذشتگی بسکرویل نزد ایرانیان، دلیل واضحی برای تمجید و ستایش آنان، از آمریکائی ها نسبت به دیگر خارجی ها بود.
هم زمان با به خون غلطیدن بسکرویل توسط سربازان طرفدار سلطنت معلمی دور اندیش از اهالی آمریکا به نام ساموئل جوردن اقامت چهل و سه ساله اش در تهران را آغاز کرد. با تاسیس مدرسه البرز، او یکی از مدرن ترین مدارس دوره متوسطه کشور را ایجاد کرد که هزاران نفر از فارغ التحصیلان آن، در شکل دهی به زندگی ایرانیان، نقشی عمده به عهده گرفتند. اعضای کلیسای پرسبیتری، که جوردن برای آنها می کرد، یک بیمارستان و یکی از معدود مدارس دخترانه کشور را اداره می کردند.
بعدها یکی از فارغ التحصیلان این مدرسه نوشت ” آمریکایی ها با تحسین و علاقه ای تقریبا جهانی نگریسته می شدند، سهم آنها در بهبود غرور جریحه دار شده کشور جنگ زده ما، فراتر از شماره اندک آنها بود… آمریکایی ها بدون هرگونه کوششی برای تحمیل شیوه زندگی و دین خود برما، فارسی را آموختند و شروع به ایجاد مدارس، بیمارستان ها و درمانگاه های پزشکی در نقاط مختلف ایران کردند.
تنها دلیل ستودن آمریکا توسط ایرانی ها نه فداکاری و حسن نیت این مردان و زنان نمونه که انتقاد موثر ایالات متحده از قرارداد ۱۹۱۹ میان ایران و انگلیس بود که بر اساس آن، بریتانیا توانست به عنوان قدرتی استعماری به ایران راه پیدا کند. رئیس جمهور ویلسون، تنها رهبر جهان بود که در همان سال در ورسای، از ادعای ناموفق ایران، برای جبران خسارت ناشی از اشغال کشور، توسط روسیه و بریتانیا، در خلال جنگ جهانی اول، حمایت کرده بود. از این رو، در اواسط دهه ۱۹۲۰، سفیر آمریکا در ایران می توانست چنین گزارش دهد ” ایرانیان از هر طبقه اجتماعی که باشند، هنوز اعتماد بی اندازه ای به آمریکا دارند.”
تا شروع جنگ جهانی دوم، آمریکا سیاست فعالی نسبت به ایران نداشت، اما پس از جنگ، به عنوان یک ” قدرت” پا به دنیا گذاشت و سیاست گذاران مقیم واشنگتن را برانگیخت تا با توجه به نقش قاطع نفت در پیروزی دول متحد در جنگ، توجه خود را معطوف خاورمیانه سازند و با تشدید جنگ سرد به تقویت منافع خود بپردازند.
در این مقطع، دین آچسن چهره شاخص تاریخ دیپلماسی آمریکا سیاست آمریکا را در قبال ایران رهبری و با جنبش های ملی جهان سوم، همدلی می کرد. او با هیکل نحیف، کت و شلوار راه راه، کلاه لبه دار و ریش تروتمیز، از هر لحاظ وطن پرست به نظر می رسید. وی در جوانی، جمهوریخواهی بود که تئودور روزولت را تحسین می کرد، بعدها به حزب دمکرات پیوست و در دوران فرانکلین روزولت، به خدمت مشغول بود.
ترومن، با احساس قرابت نسبت به آچسن، پس از پیروزی در انتخابات ۱۹۴۸، او را به عنوان وزیر خارجه برگزید. هر دو مصمم بودند تا به مردم فقیر و تهیدست جهان نشان دهند. آمریکا، نه روسیه ای دیگر، که دوست واقعی آنها است.
آچسن پس از تصدی پست وزارت خارجه، جرج مک گی مرد پر انرژی و آزاد منش تگزاسی را به عنوان معاون وزیر در امور خاور نزدیک، آسیای جنوبی و آفریقا، برگزید. وقتی مک گی مقام پراهمیت معاونت را احراز کرد، تنها ۳۸ سال داشت. او در دانشگاه اوکلاهما زمین شناسی خوانده و با دریافت کمک هزینه مطالعاتی رودس از دانشگاه آکسفورد، به انگلستان رفته بود. پس از پایان تحصیلات، از سوی شرکت نفت ایران- انگلیس به عنوان متخصص و ژئوفیزیک، به کار در ایران دعوت شد. او با رد این دعوت، به ایالات متحده بازگشت و شرکت نفتی خویش را دائر نمود. موفقیت وی در اداره شرکت، چنان او را ثروتمند کرد که بدون دریافت حقوق، در وزارت خارجه به خدمت مشغول شد. زمینه مطالعاتی و دانش او در صنعت نفت، موجب سوء ظن وزارت خارجه بریتانیا گشت. به گمان آنها او درصدد تضعیف شرکت نفت انگلیس- ایران بود تا شرکت های نفتی آمریکایی را- که شاید منافع پنهانی در آنها داشت- جایگزین آن سازد. در اواخر سال ۱۹۴۹، مک گی در بسیاری از نشت هایی که محمد رضا پهلوی، طی ملاقات هایش با مقامات عالی رتبه آمریکایی در آن کشور داشت، شرکت کرده و از بلند پروازی های نظامی خود نمایانه و غیرواقعی این شاه جوان، آزرده و خشمگین شده بود. اندکی پس از آن، او از مقامات شرکت نفت انگلیس برای دیداری دعوت به عمل آورد و در جلسه ای به آنان گفت که، با مطالعه تازه ترین گزارش سالانه شرکت، از سود سرشاری که عاید آنها می شود، شگفت زده شده است. سپس پیشنهاد کرد، شاید وقت آن رسیده باشد که شرکت عوایدش را بگونه متعادل تری با ایران تقسیم کند. میهمانان اش این نظر را در خور اعتنا نیافتند و حتی یکی از آنها تا بدانجا پیش رفت که ادعا کرد، اگر شرکت تسلیم خواسته های ایرانیان شود به زودی، هیچ چیز برایش باقی نخواهد ماند.
این بحث در ماه های آتی، حدت و شدت بیشتری یافت. مک گی، مکررا به گردانندگان شرکت، هشدار داد که اگر می خواهند از تیمسار رزم آرا، نخست وزیر ایران، برای متقاعد ساختن مجلس جهت تصویب قرارداد های بیشتر، حمایت کنند، باید امتیازات بیشتری بدهند. وی خشمگین و برافروخته از پافشاری انگلیس ها مبنی بر، ناتوانی در پرداخت عواید بیشتر به ایران، از ریچارد فان خوزر، متخصص بخش نفتی وزارت خارجه خواست تا گزارشی در مورد عملیات شرکت ارائه دهد. بر مبنای این گزارش، شرکت نفت انگلیس نه تنها به گونه ای استثنایی سود آور بود و نفت را بین ۱۰ تا ۳۰ برابر هزینه تولید به فروش می رساند، بلکه بدلیل نخوت و بی اعتنایی، عمیقا مورد انزجار و نفرت مردم ایران قرار داشت.
مک گی نگران از چشم اندازی چنین فاجعه آمیز، تصمیم گرفت به لندن برود تا شخصا بر دعوی حقوقی خویش پافشاری کند. او در سپتامبر ۱۹۵۰، با سردی تمام در آنجا پذیرفته شد. مقامات عالی رتبه دولت انگلستان و شرکت نفتی، قاطعانه درخواست مصالحه وی را رد کردند. در آنجا به او گفته شد که، شرکت. تعداد بیشتری از ایرانیان را برای مدیریت، آموزش نخواهد داد، دفاتر خود را به روی بازرسان ایرانی نخواهد گشود و به ایران سهم بیشتری از عواید نفت را پیشنهاد نخواهد کرد. سرویلیام فریزر، رئیس جلسه با گفتن این دروغ بی شرمانه و حیرت انگیز که ” پرداخت یک پنی بیشتر به ایران، موجب ورشکستگی خواهد شد” روشن ساخت که گفتگوها بی ثمر بوده است. پس از آن، مک گی عازم آمریکا شد.
مقامات انگلیسی که تا خرخره در آداب و رسوم دست و پا گیر استعماری، فرو رفته بودند از این که دولت ترومن، حاضر نیست ادامه بهره کشی انگلستان از کشورهای تحت الحمایه اش را- که سالیان دراز بر روی آنها کار کرده بود- بپذیرد، شگفت زده بودند. آنچه پیش از این ها، از دید ایرانی ها و در حال حاضر از نظر آمریکایی ها، امپریالیسمی حریص و طماع جلوه می کرد، از سوی انگلیسی ها امری عادی و همه فهم انگاشته می شد. آنها، بر این نکته پافشاری می کردند که با حضور و فعالیت در ایران، خدمت بزرگی به جهان می کنند، به طوری که سردونالد فرگسون، مشاور دائمی وزیر در وزارت سوخت و نیرو، در خاطرات خود نوشت:
” این جسارت، مهارت و مساعی انگلیسی ها بود که موجب کشف و استخراج نفت از زمین های ایران شد. آنها با تاسیس پالایشگاه، تجهیز آن به تانکهای ذخیره و پمپهای بزرگ، جاده، وسائل توزیع و ناوگانی از تانکر و … در سی یا چهل کشور جهان، بازاری برای نفت ایران ایجاد کردند که، دولت و مردم ایران قادر به انجام آن نبودند و تمام اینها در زمانی صورت گرفت که، روزنه امیدی برای صنعت نفت ایران در رقابت با صنعت پیشرفته آمریکا وجود نداشت.”
این شکاف عظیم، در برداشت آمریکایی ها و انگلیسی ها از علت وجود بحران ایران در ۱۹۵۰، با اعزام سفیرانی از دو کشور به ایران، متبلور شد. هنری گریدی سفیر آمریکا، اقتصاد دانی با تجارب دست اول در کشورهای هند و یونان بود، دو کشوری که سیاستهای آنها از طریق ملی گرایی شکلی نو به خود می گرفت. گریدی معتقد بود، اگر ایالات متحده آمریکا، خود را با نیروهای ملی گرا در جهان سوم همگام نسازد. آنها به سوی مارکسیسم و شوروی روی خواهند آورد. او ضد کمونیستی دو آتشه و به همان میزان مخالف امپریالیست ها بود.
چه در خوی و منش و چه در سیاست، گریدی، کاملا ضد همتای انگلیسی خود در تهران سرفرانسیس شفرد آتشین مزاج بود. گزارش هایی که این دو، به کشور متبوع خود مخابره می کردند، چندان با یکدیگر مغایر بودند که به سختی می شد پذیرفت، کشور واحدی را تصویر و توصیف می کنند. از یک سو، گریدی، ایران را غوطه ور در فقر و استثمار شده از جانب انگلستان- کشوری که خون و حیات ملک وملت را مکیده و با شاه درمانده همچون خدمتکاری رفتار می کند- ترسیم می نمود و از سوی دیگر شفرد انگلیسی، بدون عنایت به ایرانیان ناسپاس و سیاستمداران فضول آمریکایی، که طوری دیگر می اندیشیدند، شرکت نفت انگلیس- ایران را پدرمآب و خردمندی جلوه می داد که جز نیکی، ارمغانی برای ایران ندارد.
در فوریه ۱۹۵۱، جرج مک گی، تمام سفرای آمریکایی در خاورمیانه را، برای ملاقاتی در استانبول احضار کرد. یکی از موارد اصلی دستور کار، در این نشست، بررسی چالش و اصطکاک موجود بین دو کشور انگلستان و آمریکا بر سر مسئله ایران بود. دیپلمات های حاضر در این ملاقات، نتیجه گرفتند که، یکی از بزرگترین موانع سیاسی، نخوت و غرور شرکت نفت انگلیس- ایران است که موجبات تحریک احساسات مردم را فراهم می آورد و منافع آنها، در خاورمیانه را به خطر می اندازد. آنها در بیانیه ای سری اظهار داشتند” سیاست های مرتجعانه و واپس گرایانه شرکت، نه تنها موجد شرایط خطرناک و انفجاری، بلکه مانع و رادعی جدی برای کنترل و مهار کمونیسم در ایران است.” در دوران حکومت ترومن این اجماع عقیده، راهنمای سیاست های آمریکا، شد.
بحران ایران، ظرف چند هفته، عمق بیشتری یافت. نخست وزیر رزم آرا، روز هفتم مارس ترور شد و مجلس رای تاریخی خود را، مبنی بر پذیرش اصولی که براساس آن، نفت در تمام ایران ملی اعلام می شد در روز پانزدهم مارس صادر کرد. همان گونه که وزیر امور خارجه ارنست بوین با خود اندیشیده بود ” توانا به اقامه کدام برهان علیه کشوری هستم که، حق خویش را برای ملی کردن منابع اش به کار گرفته است؟ کاری که ما هم در کشور خود، در حال انجام آن هستیم: ملی کردن منابعی همچون زغال سنگ، برق، راه آهن، حمل و نقل و فولاد.” بعضی از نمایندگان نیز معتقد بودند، از آنجا که مجلس انگلیس اخیرا برخی از صنایع کلیدی خود را، ملی کرده است، انگلستان در نهایت راهی برای تحمل این رای خواهد یافت.
هرچند در زمان اوج بحران ایران، بوین از منصب خود برکنار شده بود، اما کسانی که هم چنان در قدرت بودند، بر این نکته که ملی کردن در انگلستان، راهی خردمندانه و سیاستی معقول و در خارج ازمرزها غیرقابل تحمل است، اتفاق نظر داشتند.
درست پس از رای مجلس مبنی بر ملی کردن صنعت نفت، مک گی، به تهران پرواز کرد و وقتی در هفدهم مارس به تهران رسید، سفیر شفرد، را گرفته و مغموم یافت. وی آمریکا، به ویژه آرامکو شرکت نفت عربی- آمریکایی را به خاطر اعلان تقسیم برابر عواید حاصل از فعالیت شرکت، بین دو کشور، سرزنش می کرد. مک گی در پاسخ گفت ” قبلا در مورد تقسیم مساوی عواید، هشدار داده بود و گوشزد کرد ” شرکت نفت انگلیس، به وضعیت تازه ایران که نیازمند رویکردی تازه و جدید بود، پی نبرد و با انعطاف ناپذیری، چنین دردسری را برای خود ایجاد کرد.”
مک گی، در غروب همان روز، به ملاقات شاه رفت و در جلسه ای مشوش و پرتنش حضور یافت. وی بعدها چنین نوشت: ” من حدود یک سال و نیم قبل از این ملاقات، هنگام دیدار رسمی شاه از آمریکا، او را دیده بودم، مرد مغروری که اصرار داشت، خواسته هایش جدی تر تلقی شوند. اما وقتی وی را در سالن پذیرایی رسمی و تاریک- جایی که مرا پذیرفت- دیدم، مردی مایوس و سرافکنده و حتی شکست خورده به نظر می رسید. احساس می کردم از احتمال ترور شدن خود هراسان شده است… آیا گمان می کرد که با حمایت ما، می تواند مانع از ملی کردن نفت شود؟ شاه گفت، توانایی انجام این کار را ندارد و از ما خواست تا چنین تقاضایی از او نداشته باشیم، او، حتی قادر به تشکیل یک دولت نبود. همه هراسان بودند، دشمنی نامرئی در همه جا حضور داشت… شاه گنگ و سرگشته و تمام امور ناامید کننده به نظر می آمد. من او را، در آن اتاق تاریک تنها گذاشتم اما همیشه، صورت اندوهگین و مغموم او را به یاد خواهم داشت. شبح مرگ و هرج ومرج، همچون ابری سیاه، تهران را پوشانده بود. من نیز هنگام خداحافظی غمگین بودم.”
مک گی، در راه بازگشت، در لندن توقف و با ویلیام فریزر، رئیس شرکت و موریسون وزیر امور خارجه ملاقات کرد. این جلسه چنان طوفانی و پرآشوب شد که، موریسون، تصمیم گرفت برای ارائه ادعای حقوقی خود، یک هیات نمایندگی، روانه واشنگتن سازد. طی این جلسات که ۹ روز به طول انجامید، هیئت نمایندگی بریتانیا استدلال می کرد که، دادن مجوز ملی کردن نفت به ایران، از منظر بین المللی، نه تنها یک پیروزی برای روسیه تلقی می شود، بلکه موجب وارد آمدن خسارتی حدود یک صد هزار میلیون پوند در تراز پرداخت های دولت بریتانیا، خواهد شد و از این رو بر هزینه زندگی و برنامه تجدید تسلیحات آنها، تاثیری جدی خواهد گذاشت. فرانک، مصر بود که ایران، شکایتی اساسی علیه انگلستان، و شرکت نفتی ندارد اما انگستان جدا نگران از دست دادن مهم ترین نیاز استراتژیک خود است. او شرکت نفت را نه تنها به عنوان عاملی موثر در تراز پرداختها، بلکه از نظر قدرتی که برای کنترل و جابجایی مواد خام به غرب ارزانی می کرد، سرمایه ای مهم تلقی می نمود. او معتقد بود، نفت ایران نقشی حیاتی برای دفاع مشترک آنان دارد و از دست دادن آن، توانایی آنها را برای تجدید سلاح از بین می برد.
مک گی، در سکوتی مایوسانه، برای چندین روز فقط شنونده بود و آنگاه که نوبت به او رسید، گفت: بار دیگر باید به انگلستان هشدار داده شود که تنها دو راه پیش رو دارد، تن دادن به مصالحه با ایران یا رویارویی با یک فاجعه! او تاکید کرد، شرکت باید عواید را به مناصفه یعنی سهمی برابر ۵۰ درصد برای هریک از طرفین بپردازد تا از نظر مردم عادی، منصفانه و قابل درک، تلقی شود. مک گی، بعدها نوشت ” من با تاسف زیاد، طی آخرین ملاقاتمان در ۱۸ آوریل، مجبور شدم به فرانک تذکر دهم که طرح های پیشنهادی آنها، برای سازش و توافق با ملی کردن نفت، فاقد مواردی بود که ما، برای موفقیت پیش بینی می کردیم.”
با اتمام مذاکرات در واشنگتن، ایران مسیر تازه و شجاعانه ای را در پیش گرفت. در اول ماه می ۱۹۵۱، محمد رضا شاه، امتیازات شرکت نفت انگلیس- ایران را لغو و قانون خطیر جایگزینی شرکت ملی نفت ایران را، تصویب نمود. روز بعد، انگلستان خواهان به تعویق افتادن این قانون شد. ششم ماه می، محمد مصدق، پس از معرفی هیات دولت به مجلس و کسب صلاحیت آن، نخست وزیر ایران شد.
به دست گرفتن قدرت توسط مصدق، به همان اندازه که برای مردم ایران لحظه ای تاریخی به حساب می آمد، برای انگلیسی ها، لحظه ای مبهوت کننده بود. آنها که به تعویض نخست وزیران و تغییر آنها همچون مهره های شطرنج، عادت کرده بودند، ناگهان با مردی روبرو شدند که به نظر می رسید از آنها نفرت دارد. رادیو تهران، بعد از وزارت مصدق اعلام کرد ” تمام بدبختی ها، بی قانونی ها و فساد ایرانیان در ۵۰ سال گذشته، ناشی از مسئله نفت و یغماگری شرکت نفت بوده است.”
برای لحظات کوتاهی، به نظر رسید که آتلی، نخست وزیر انگلستان مایل به انجام مصالحه است. وی سوسیالیست و کسی بود که در تهیه برنامه ملی کردن صنایع اصلی انگلستان، شرکت داشت. آتلی، در نشست هیئت دولت، پیشنهاد کرد که انگلستان می تواند، با صدور بیانیه ای عمومی، ملی شدن شرکت نفت را بپذیرد و بدین وسیله، فرصتی برای حفظ حیثیت خویش، به مصدق بدهد تا سپس، تحت پوشش معامله ای پیچیده، بتواند تمامی امتیازات خود را ابقاء کند. هربرت موریسون، قویا به این پیشنهاد اعتراض کرد. او به آتلی هشدار دارد که دادن هرگونه امتیاز به ایران، سنت و رویه غیرقابل تحملی را به وجود می آورد و موجب ترغیب و تهییج ملی گرایان دیگر ملل، خواهد شد. آتلی، در تلگرافی به فرانک، سفیر انگلستان در واشنگتن، دستور داد تا به آچسن بگوید ” نفت ایران از چنان اهمیتی برای اقتصاد انگلیس برخوردار است که آماده هستند با هر اتفاق محتملی که مانع طفره رفتن ایرانیان از زیر بار تعهدات و موجب نقض پیمان آنان گردد، روبرو شوند”
با وجود اینکه آچسن، معتقد بود ” مصدق، نماینده تحولی عمیق، با جوهره ملی گرایی است که نه تنها ایران بلکه تمام خاورمیانه را در کام خود کشیده است.” او و دیگر سیاستمداران و دولتمردان هیات دولت ترومن، هرگز از تشویق و ترغیب همتایان انگلیسی خود، مبنی بر اجتناب از سیاست مواجهه و پیشنهاد سازشی قانونی با مصدق، دست نکشیدند. ابرام آنها بر ارائه چنین پیشنهادی، به رغم آگاهی آنها نسبت به این نکته بود که معامله کردن با مردانی همچون مصدق کار ساده ای نیست، همانگونه که روزنامه نیویورک تایمز در تصویر شخصیت مصدق نوشت:
” امواج تمایلات ملی گرایی که شرکت نفتی انگلیس- ایران را در هفته های اخیر در خود گرفته، اکنون به گونه ای غیر منتظره، یکی از رهبران عوام فریب و پر هیبت ایرانی، محمد مصدق سالخورده را، به قله اقتدار برکشانده است. از دید اکثریت مردم، نخست وزیر جدید، نمایانگر عدالت تلافی جویانه ای است که، مجلس تاثیر پذیری را تحریک و پیروزی آنها بر اژدهای، شرکت نفت انگلیس- ایران را، رهبری کرد، اژدهایی که از نظر بسیاری، سالیان دراز، هست و نیست کشور را غارت کرد…
یک دیپلمات خارجی که موفق به دیدار مصدق شد، از وی خواست تا توضیح دهد، چگونه مبادرت به سلب مالکیت از شرکت نفتی خواهد کرد؟ دکتر مصدق، مدت نیم ساعت به تشریح ناروایی های امپریالسم انگلیس در صد سال اخیر پرداخت و وقتی سخنانش را به پایان برد، دیپلمات مذکور بار دیگر سوال خود را تکرار کرد. این بار، مصدق به تقبیح امپریالیسم پرداخت و مصاحبه پایان پذیرفت. این پرسش که گام بعدی مصدق چه خواهد بود؟ همچنان بی پاسخ باقی ماند و هرکسی می توانست، در مورد آن گمانه زنی کند.”
[singlepic id=84 w=320 h=240 float=left]
پیام هایی که در اواسط سال ۱۹۵۱، میان لندن و واشنگتن رد وبدل می شد، هیچ تاثیری در نزدیک ساختن اختلاف نظرهای دو متحد، بر سر چگونگی برخورد با مصدق، نداشت. آمریکا در روز هجدهم ماه می، طی بیانه ای رسمی و علنی، اعلام کرد که حق حاکمیت ایران را به رسمیت می شناسد و با مردم ایران که خواهان افزایش درآمد حاصل از توسعه صنعت نفت خود هستند، همدردی و همفکری می کند. موریسون، پس از خواندن بیانیه، در عصر همان روز با ارسال تلگرامی به فرانک، سفیر انگلستان در آمریکا، از روش نسبتا بی تفاوت آمریکا نسبت به شرایطی چنین حیاتی و مهم برای همه، ابراز آزردگی کرد.
پس از آن، در پیامی به آچسن، تلاش کرد تا موقعیت انگلستان را به شفاف ترین نحو توصیف کند” کنترل نفت، عمده ترین سرمایه ای که ما در حوزه مواد خام در دست داریم، از اهمیتی والا برخوردار است… براساس احساسات عمومی و پارلمانی در کشور، انگلستان در موقعیتی قرار ندارد که به راحتی، حق کنترل بر چنین سرمایه با اهمیتی را واگذار نماید.”
آمریکائیان نسبت به این پیام، واکنشی نشان ندادند ولی در روز ۳۱ ماه می، ترومن، با ارسال یادداشتی برای آتلی، بار دیگر او را ملزم به مذاکره فوری با ایران کرد تا از شرایط انفجار آمیزی که هر دم، ابعاد تازه ای می یافت، جلوگیری کند. آتلی، در پاسخ گفت که، اجازه به ایران برای محقق ساختن ملی کردن صنعت نفت، نگران کننده ترین بازتاب ها را در تمام جهان آزاد خواهد داشت. وی در قبال پافشاری و اصرار ترومن، پذیرفت که انگلستان، دست کم برای جلب و جذب محمد مصدق، نمایشی را به اجرا درآورد.
براساس پیشنهاد آتلی، شرکت نفت انگلیس- ایران، هیاتی رسمی به ریاست باسیل جکسون، قائم مقام رئیس شرکت را، برای انجام مذاکرات به تهران فرستاد. مصدق درست در روز ورود هیات به ایران، با اعزام ژاندارم های ایرانی، برای کنترل و اداره شرکت در شهر غربی ایران ( کرمانشاه) به آنها خوشامد گفت. از آنجا که این مقدمات، برای زمینه سازی کافی نبود، سفیر گریدی، در مصاحبه ای با روزنامه وال استریت ژورنال مواضع آمریکا را چنین تبیین کرد ” با توجه به این که، مسئله ملی کردن نفت، عملی تحقق یافته است، خرد چنین حکم می کند که انگلستان، موضعی مسالمت جویانه در پیش گیرد. حزب جبهه ملی مصدق، تبلور معتدل ترین و باثبات ترین عناصر سیاسی، در یک مجلس ملی است.”
ایرانیان بر سر میز مذاکره، اعلام کردند، در صورتی مشتاق و علاقمند به گفتگو هستند که نمایندگان لندن، ملی شدن شرکت سابق را، امری محقق و غیرقابل بازگشت تلقی نمایند. جکسون، با پافشاری بر این نکته که ایران، بر اساس توافقنامه ۱۹۳۳، متعهد است و تا انقضای مدت زمان ۶۰ ساله قرارداد، نمی تواند آن را نادیده بگیرد، از پذیرش پیشنهاد ایران، سرباز زد. او با ارائه یک ضد پیشنهاد، اعلام کرد ” شرکت ۱۰ میلیون پوند و علاوه بر آن تا زمانی که مذاکرات جریان دارد ماهانه نیز ۳ میلیون پوند به ایران خواهد پرداخت. شرکت هم چنین، علاقمند به انتقال تمام دارایی ها، به شرکت جدید است مشروط بر این که بتواند با تاسیس یک شرکت تازه، حق انحصاری استفاده از آن دارایی ها را، داشته باشد.”
این پیشنهاد نه تنها چندان زیرکانه نبود، تا عدم پذیرش واقعیت ملی شدن نفت ایران توسط انگلستان را، کتمان کند، بلکه انعکاس موضع تغییر نیافته وزارت خارجه بود که فقط نسبت به تقسیم سود، اداره کردن یا شراکت انعطاف نشان می داد و، مسئله کنترل شرکت را، نمی توانست بپذیرد. بدون تردید، مذاکره کنندگان ایران، این پیشنهاد را، رد کردند.
در روز ۲۰ ژوئن، مصدق، مهندسی تحصیل کرده فرانسه، به نام مهدی بازرگان را، به عنوان مدیر شرکت ملی نفت ایران برگزید. بازرگان، فورا به آبادان، جایی که مدیران اداری انگلستان، اداره پالایشگاه را به عهده داشتند، رفت و خود را رئیس جدید آنها معرفی کرد. اولین فرمان او، تسلیم رسیدها، توسط فرماندهان نفتکش های انگلیسی، قبل از حرکت و هم چنین تهیه فهرستی از میزان محموله های نفتی بود، او قادر به تعیین مقدار نفت صادراتی، باشد.
انگلیسی ها این فرمان را، غیرقابل تحمل یافتند. براساس ادعای سفیر آنها در سازمان ملل، نفت به وضوح، دارایی قانونی شرکت نفت انگلیس- ایران بود. هنگامی که فرماندهان نفتکش ها، از ارائه رسیدها خودداری کردند، بازرگان تهدید کرد که اریک دریک، مدیر عامل شرکت نفت را، به خاطر کارشکنی و خرابکاری بازداشت خواهد کرد. از آنجا که مجازات این جرم، براساس لایحه تقدیمی به مجلس، مرگ بود، شفرد، سفیر انگلستان در ایران، به او توصیه کرد تا ایران را ترک کند. اریک دریک، با قبول این پند، اداره شرکت را از بصره در آن سوی شط العرب به عهده گرفت و همچنان، از تسلیم رسیدها خودداری نمود. با اصرار ایرانی ها، سرویلیام فریزر، از لندن فرمانی صادر کرد که برمبنای آن، فرمانده هان نفتکش ها می بایست، تمامی نفت ها را در انبارها تخلیه و آبادان را ترک کنند.
با آنکه ایران، تا آن زمان چهارمین صادر کننده نفت در دنیا بود و نود درصد نفت اروپا را تامین می کرد حتی یک نفتکش نداشت و قادر به صدور قطره ای نفت نبود. فریزر، همچنان معتقد بود، سرانجام خواهد توانست ایرانیان را نرم و با خواسته خود همراه نماید. او پیش بینی کرد ” آنها وقتی به پول نیاز پیدا کنند، در حال خزیدن بر شکم هایشان به سوی ما خواهند آمد.”
ازنظرفریزر و همکارانش و حتی مقامات رسمی دولت انگلستان، اندیشه ملی کردن نفت، به رغم وقوع، پوچ و غیرممکن به نظر می آمد. آنها ایران را جدی نمی گرفتند، از دید آنان، تمامی مبارزه احتمالا بلوفی ساده لوحانه یا طرحی برای در مضیقه قرار دادن لندن به منظور اخذ پول بیشتر بود و درغیر این صورت، چیزی نبود جز طغیانی فضولانه و جسورانه که به محض آشکار شدن نتایج و تبعاتش، پایان می گرفت.
اریک دریک، بعدها به خاطر آورد که ” تا یک یا دو سال قبل از ۱۹۵۱، حتی تصور فرا رسیدن زمانی که ما در ایران نباشیم، باور کردنی نبود. حضور ما بر اساس قراردادی بین المللی، میان دولت ایران و شرکت نفتی بود، بنابراین، دلیلی برای آنکه، روزی بیاید که ما دیگر در ایران نباشیم، وجود نداشت.”
مطبوعات انگلیسی، مشتاقانه بر قطار ضد مصدق سوار شدند. تایمز لندن، دولتمردان بی مسئولیت را در خور سرزنش یافت. که، احساسات عوام و توده بی سواد را، تحریک کرده بودند. مجله اکونومیست، نوشت ” شرکت، سپر بلای تاریخ شده است و گرنه کدام ایرانی، با اندک بهره ای از عقل سلیم می تواند شرکت را عامل و علت فقر تکان دهنده توده مردم معرفی نماید.” مجله ابزرور، مصدق را روبسپیری متعصب و یک ” فرانکشتاین اندوه زاه” کسی که اندیشه بیگانه ستیزی او را مسخر نموده است، می نمایاند. اما در آن سوی اقیانوس اطلس حال و هوا کاملا متفاوت بود. واشنگتن پست نوشت ” کثیری از ایرانیان، شرکت نفت انگلیس- ایران را به دیده دولتی در حال رشد، در میان دولتی غوطه ور در فقر، می نگرند که مظهر و تجسم بدبختی و نکبت آنهاست.” به گفته نیویورک تایمز بعضی از کارشناسان خاورمیانه، مصدق را منجی و رهایی بخش در خور قیاس با توماس جفرسون و توماس پین یافتند. شیکاگو دیلی نیوز، گزارش داد ” حتی عده ای از انگلیسی ها، از شیوه ای که دولت آنها، در برخورد با مسئله نفت به کار بسته است، مضطرب و ناراضی هستند.” خبرنگاری از لندن نوشت:
منتقدین بریتانیایی، مک گی، را مسئول واقعی بحران ایران نمی دانند و بر این نکته که کل قضییه به نحو بدی، توسط شرکت نفت انگلیس- ایران با همکاری وزارت خارجه صورت گرفته است، توافق دارند. در خود بریتانیا نیز اختلاف عقیده وجود داشت. مشاور کارگری شرکت، پسر فردریک له گت به یکی از دوستانش در وزارت امور خارجه نوشت ” شرکت در وضعیت اسفناک و رقت انگیزی به سر می برد، چرا که از به رسمیت شناختن آرزوی ملی ایرانیان غفلت ورزیده است” کنت یانگر، وزیر امور خارجه، در یادداشتی به موریسون از کوته نظری و فقدان آگاهی سیاسی شرکت گله کرد و اظهار داشت که شرکت هرگز به طور جدی به ارزیابی درست موقعیت خود نپرداخت. ارل مانت باتن، به مافوق های خود در نیروی دریایی گفت ” انگلستان برای گوش دادن به نصایح موریسون جنگ طلب، در مورد چگونگی ترسانیدن این ملت گستاخ و متکبر، باید این واقعیت را دریابد که تهدید های اقتصادی و نظامی، تنها، مسائل و اختلافات را سخت و پیچیده می کند.”
حتی برخی از سیاستمداران انگلیسی گزارش های ضد ونقیضی به وزارت امور خارجه ارائه می کردند. وابسته سیاسی وزارت کار از تهران، وضعیت کارگران در آبادان را، رقت انگیز و اسفناک خواند و گفت: آنها در کلبه های آجری و گلی، بدون آب و برق و امکانات بهداشتی، به واقع در آشغالدانی زندگی می کنند و وزیر خارجه انگلیس، از تل آویو گزارشی از اورشلیم پست ارسال کرد، مبنی بر این که متقاعد گشته که شرکت انگلیس- ایران استحقاق آنچه روی داده است را دارد. این گزارش نوشته یک اسرائیلی بود که چندین سال را در کنار ایرانی ها گذرانده بود، او ایرانی ها را، فقیرترین موجودات روی زمین توصیف کرد:
” آنها ۷ ماه گرم از سال را زیر درختان زندگی می کنند… این توده مردم، در زمستان به سالن های بزرگ که توسط شرکت ساخته شده و فاقد هرگونه دیواری مابین این ۳ تا ۴ هزار نفر است، جای داده می شوند. هر خانواده فضایی به اندازه یک پتو را اشغال می کند. در آنجا دستشویی وجود ندارد…در گفتگو با همکاران انگلیسی، ما غالبا تلاش می کردیم تا به آنها نشان دهیم که با کارگران ایرانی، مرتکب چه اشتباهی می شوند و پاسخ آنها معمولا این بود: ” ما انگلیسی ها تجربه صد ساله رفتار با اهالی بومی را داریم. سوسیالیزم در داخل کشور البته چیز جالبی است، اما خارج از مرزها باید سروری کرد.”
در روز ۲۸ ژوئن، مصدق به مدیران و فن سالاران انگلیسی در آبادان اعلام کرد که ایران، مشتاقانه خواستار بهره مندی از مهارت و تجارب آنان است و چنانچه آنها به کار خود ادامه دهند، با شوق و حرارت، پذیرای آنها خواهد بود. فریزر، با اطمینان به این که ایرانیان بدون آنها، قادر به اداره پالایشگاه نیستند به این درخواست با صدور فرمان ترک ایران توسط کارمندان انگلیسی، پاسخ داد.
در واپسین روزهای ماه ژوئن، گام بعدی ایرانی ها که کنترل دفاتر شرکت در کرمانشاه را به دست گرفته بودند، کنترل دفاتر و مراکز شرکت در آبادان وتهران بود. مسئول دفاتر آبادان، زیرکانه مدارک حساس را به کنسولگری محلی انگستان، که ایرانیان اجازه ورود به آنجا را نداشتند، منتقل کرد. اما ریچارد سدن، مسئول دفاتر تهران، بدان سرعت عمل نکرد و هنگامی که یک هیات نمایندگی از ایران، به منظور تحقیقات و جستجو وارد خانه اش شد، هنوز تعداد قابل توجهی پرونده به علاوه پرونده هایی که در بخاری دیواری در حال سوختن بودند، در آنجا وجود داشت. یکی از مسئولان وزارت خارجه ایران که آن شب در خانه سدن حضور داشت، یافته های خود را چنین تعریف می کند:
با وجود انتقال بخشی از مدارک رسوا کننده، اسناد فراوانی بجای مانده بود که اثبات دخالت شرکت نفت انگلیس- ایران را، در تمام وجود و جنبه های حیات سیاسی ایران، برای مصدق تسهیل می نمود. این اسناد، فاش می ساختند که شرکت، سناتورها، نمایندگان مجلس و وزرای اسبق هیات دولت را تحت نفوذ داشت و کلیه کسانی را که با او مخالفت ورزیده بودند با زیرکی و شیادی و زور، از مقامشان خلع کرده بود. به روزنامه ها، مبالغ هنگفتی پرداخت می کرد تا در مقالات منتشره خود ادعا کنند، بسیاری از رهبران جبهه ملی آلت دست شرکت انگلیس- ایران هستند.
در میان مدارک موجود، شواهدی دال بر این مطلب وجود داشت که علی منصور نخست وزیر پیشین ایران، با الحاح و التماس از شرکت نفت ایران و انگلیس- مشروط بر آن که وزیر دارایی مقبول تری را انتخاب نماید- خواستار ابقای مقام خود شده بود. مجموعه ای از نامه ها فاش می ساخت، شرکت، به بهرام شاهرخ کمک کرده بود تا مدیریت رادیو ایران و بخش تبلیغاتی آن را به دست گیرد و در سفری به لندن او را به استخدام خود درآورد. احکام و گزارش هایی مبنی بر، نفوذ بر اصناف، از طرف شهردار تهران وجود داشت که، مقرر می کرد آنها علیه کسانی که در بازار از جبهه ملی حمایت می کنند، بپا خیزند.
دولت، سریعا این مدارک را منتشر و علنی ساخت، عده ای آنها را دلایلی برای اثبات خیانت های شرکت قلمداد کردند. مصدق گفت: این مدارک ثابت می کند که انگلیسی ها درگیر مبارزه ای شیطانی، موذیانه و ناروا و در تلاش برای سرنگونی مردم سالاری در ایران بوده اند. نمایندگان مجلس نیز به اندازه مفسران خبر، به اوج خشم و نفرت سوق داده شدند. یکی از این مفسران در روزنامه تهران نوشت” اکنون که پرده بالا رفته و هویت واقعی خائنان درهیات مطبوعاتی ها، نمایندگان مجلس، استانداران و حتی نخست وزیران بر ما آشکار شده است،این خیانتکاران باید با گلوله سوراخ شده و لاشه کثیفشان به طرف سگها پرتاب شود.”
رئیس جمهور ترومن، همچنان امیدوار به یافتن راه حلی برای بحران، در پایان ماه ژوئن، اعضای شورای امنیت ملی کشور را به نشستی فرا خواند. واقعیت پیش روی او، هشداردهنده بود. جرج مک گی، در تلاش بود تا وزارت خارجه و شرکت نفت انگلیسی- ایران را، که کاملا با شکست مواجه شده بودند، تحت تاثیر و نفوذ قرار دهد.
شرکت، آغاز به انتقال کارکنانش از آبادان کرد. توقف کامل پالایشگاه قطعی به نظر می رسید. کشتی های جنگی انگلیسی، در سواحل کشور به گشت زنی پرداختند. کارشناسان امور خاورمیانه در شورای امنیت ملی، در گزارشی هشدار دادند که” اگر مبارزه نفت به طریقی سامان نیابد، متضررشدن دنیای آزاد، احتمالی مبرهن است”. بنابه ادعای گزارشی، انگلستان به طور جدی در حال بررسی حمله و تجاوز به ایران بود و در مورد چنین تهاجمی که موجب شقاق در جهان آزاد، ایجاد وضعیتی پرآشوب و هرج و مرج در ایران و سبب رویکرد احتمالی دولت ایران به شوروی جهت درخواست کمک گردد، زنهار می داد.
این مسئله، بیش از هر زمان ترومن را نگران می ساخت. چند روز بعد وحشت و نگرانی او با دریافت دو پیام، به اوج خود رسید. اولین پیام از جانب مصدق، روشن می ساخت که ایران و انگلستان همچنان رودرروی هم قرار دارند. مصدق، از کوشش های بریتانیا برای اخلال در طرح ملی سازی خود، شکایت و اضافه کرد که هیچگونه خطر مالی و جانی، انگلیسی های مقیم ایران را تهدید نمی کند و تنها انتشار شایعات کذب از سوی عوامل شرکت سابق، موجب بروز نگرانی ها ودلواپسی هایی می شود.
اخطاریه های مصدق، در قالبی تند و صریح، روز اول جولای توسط سفیر گریدی، دریافت شد. وی با ارسال تلگرامی مضطربانه به ترومن، هشدار داد که ایران در آستانه انفجار است و برای اولین بار گزارش کرد که انگلیسی ها، در جستجوی راهی برای براندازی حکومت ایران هستند و به رهبری آقای موریسون برآنند که با پیروی از شیوه های قدیمی، که مشکلاتی در پی دارد، حکومت جدید ایران را سرنگون کنند. در حالی که سقوط محمد مصدق که از حمایت ۹۵ تا ۹۸ درصد مردم برخوردار است، کاملا خطا است.
آنچه گریدی، خطای کامل می پنداشت همان بود که انگلیسی ها در حال انجام آن بودند. آنها، امید به متقاعد کردن مصدق را از دست داده بودند و آمادگی پذیرش امتیازاتی را که او خواستارش بود، نداشتند. سفیر شفرد در تلگرامی به لندن نوشت ” برای ما، لحظه تلاش جهت براندازی مصدق فرا رسیده است، تا ایران بار دیگر نخست وزیری معقول و صمیمی را جایگزین فردی نامعقول و انعطاف ناپذیر سازد.”
در روز پنجم جولای، خبری از لاهه مسائل را پیچیده تر کرد. در حالی که دو کشور در حال انجام مذاکرات بودند، دیوان بین المللی دادگستری که درخواستی از جانب بریتانیا را بررسی می کرد، طی بیانیه ای به ایران توصیه کرد” تا به شرکت نفت انگلیس- ایران اجازه فعالیت بدهد.” ایران از قبول این توصیه سرباز زد. بنابه اظهار ایرانی ها، دادگاه تنها اجازه قضاوت بین دولتها را داشت و از آنجا که قرارداد ۱۹۳۳ میان یک شرکت خصوصی و دولت ایران منعقد شده بود، حق دخالت در این مورد را نداشت. نماینده ایران در لاهه با رد این توصیه، آن را از نظر حقوقی ” بی اعتبار” و دخالتی آشکار در امور داخلی کشورش دانست.
موریسون وزیر خارجه آهنین اراده انگستان با عزمی جزم به مجلس عوام رفت و اظهار داشت: در ایران شرایط وخیم و غیرقابل تحمل شده است و در صورتی که ایران از عهده انجام تعهدات خود برنیاید برای درک مصدق از میزان خشم آنها، ممکن است فرمان ورود ناوگان سلطنتی مستقر در آبهای سواحل ایران صادر شود.
ترومن اکنون خطر را سهمگین تر از همیشه احساس می کرد. کنترل نفت ایران برای او امری فرعی محسوب می شد، او بیشتر نگران قرارداد میان آمریکا و انگلیس بود که می توانست بر سر این موضوع، از کنترل خارج و موجب شکاف و دوگانگی در اتحادیه آتلانتیک شمالی گردد. ترومن مصمم بر به کارگیری آخرین تلاش ها برای مصالحه و به منظور میانجیگری آمریکا، در نامه ای به مصدق نوشت:
” این موضوعی پرمخاطره برای رفاه و سعادت کشورتان، انگلستان و همه جهان آزاد است. من بسیار مصمم و جدی، به این مسائل پیچیده و غامض اندیشیده ام… من شاهد شکست مذاکرات و تعطیل شرکت که متضمن خسارت فراوان به ایران و جهان است بوده ام. این فاجعه ای است که یقینا درایت سیاسی می تواند راهی برای اجتناب از آن پیدا کند… من بر اقامه دعوی در دادگاه تاکید می کنم… از این رو جدا به شما توصیه می کنم که پیشنهاد آن را به دقت مورد توجه قرار دهید و بر این عقیده ام که به اظهارات و بیانیه دادگاه نه به عنوان تصمیمی که در چارچوب قوانین می گنجد یا نه، بلکه پیشنهادی از سوی گروهی بی طرف و منصف که خود را وقف برابری و عدالت جهانی صلح آمیز کرده اند، تلقی کنید.
آقای نخست وزیر من صمیمانه آرزو دارم تا آنجا که ممکن است در این اوضاع و احوال برای شما مفید باشم، از این رو در مورد این موضوع مفصلا با آقای آورل هریمن که یکی از مشاوران نزدیک و از محترم ترین شهروندان ماست، بحث و تبادل نظر کرده ام. اگر شما مایل به پذیرش او باشید، خوشحال خواهم شد او را به عنوان نماینده شخصی خود روانه تهران کنم تا در مورد این موقعیت فوری و اضطراری با شما مذاکره کند.”
اورل هریمن سیاستمداری موفق بود که به عنوان سفیر در انگلستان روسیه و به عنوان مدیر در طرح مارشال، در اروپا خدمت کرده بود. او محمد رضا شاه را می شناخت و گفته می شد در مسائل ایران دارای تجاربی است. پس از آنکه ترومن او را از سفرش آگاه ساخت، هریمن یک هیات نمایندگی مرکب از مقامات عالیرتبه را در خانه اش واقع در واشنگتن پذیرا شد. دین آچسن وزیر امور خارجه، جرج مک گی معاون وزیر، دو نماینده دیگر از وزارت امور خارجه، و سراولیور فرانک وزیر امور خارجه انگلستان، همگی بر وضعیت بیش از حد خطرناک ایران، صحه گذاشتند.
آنها نگران این بودند که بروز یک حادثه کوچک در آبادان، موجب دخالت نظامی انگلستان و به تبع آن سبب درخواست کمک مصدق از روسیه گردد. بدون این اتفاق هم، تعطیلی پالایشگاه به تنهایی می توانست موجد آشفتگی های سیاسی و اجتماعی شود.
ماموریت هریمن پیش از شروع با مشکلاتی مواجه شد، زیرا انگلستان با کل قضییه مخالف بود. موریسون در یادداشتی عجولانه به آچسن وزیر امور خارجه نوشت” انگلستان با مشکل بزرگی مواجه است و نه به مذاکرات بیشتر که به حمایت صمیمانه آمریکا نیازمند است” موریسون ادامه داد ” باید به شما بگویم یکی از مشکلات عمده ما در برخورد با این موضوع بغرنج و دشوار که ایرانیان فراوانی هم بدان اعتقاد دارند- ناشی از وجود اختلاف عقیده بین آمریکا و انگلستان بر سر مسئله نفت است و اعزام یک هیات نمایندگی از جانب رئیس جمهور آمریکا به ایران تنها موجب تقویت این اندیشه و تشجیع دکتر مصدق خواهد شد.”
این پیام موید نظر آچسن بود که اعتقاد داشت موریسون چیزی از روابط خارجی نمی داند و وضعیت موجود را درک نمی کند. آچسن او را فاقد ابتکار و طرفدار مکتب قدیمی دیپلماسی تلقی می کرد، این بی علاقگی دو طرفه بود. شفرد به مجرد آگاهی از اعزام هیات نمایندگی به منظور مداخله در ایران- کاری که مربوط به خود می دانست- در یک مصاحبه خبری ” حیرت و آزردگی” خود را نسبت به اقدام متهورانه آمریکا، اظهار کرد. او از شفرد پرسید : ما از آنها برای میانجیگری دعوت نکرده ایم، رفتن هریمن به ایران چه سودی برای ما دارد؟ این برافروختگی بسیار غیر سیاستمدارانه بود. وی روز بعد با فشار وزارت خارجه، اظهارات خود را تکذیب کرد.
در چنین فضای سیاسی بود که سفیر گریدی برای تسلیم نامه ترومن، به ملاقات مصدق رفت. او با لباسی سفید بر تن و کلاهی بر سر، در حالیکه خندان و خوشحال برای عکاسان دست تکان می داد، وارد ایران شد.
جلسات حضوری خوب پیش نرفت و به درخواست مصدق، گریدی نامه را با صدای بلند قرائت کرد و وقتی به آنجا رسید که ترومن از او می خواست توصیه دیوان بین المللی دادگستری را بپذیرد، ناگهان شروع به خنده ای تشنج زا کرد. هنگامی که بالاخره دست از خنده کشید، لحظاتی چند سکوت حکمفرما شد. مصدق در نهایت اظهار داشت ” ایران معتقد است که دیوان بین المللی حق قضاوت در این پرونده را ندارد و سپس خشمگینانه آمریکا را مورد سرزنش و توبیخ قرار داد و گفت اگر چه آمریکا زمانی به اصول و مسلمات سیاسی بین المللی معتقد بوده ولی در حال حاضر زیر فشار انگلستان این گرایش و علاقمندی را از دست داده است.” نطق آتشین مصدق چنان خصمانه بود که گریدی لزومی برا ی دیدار احتمالی هریمن احساس نکرد. آچسن پس از آگاهی از این دیدار و گفتگوی طرفین، آنقدر آزرده و خشمگین شد که در یادداشت تندی به گریدی گفت ماموریت هریمن این است :
پیشنهاد رئیس جمهور نکته مثبت جدیدی را دارد که او و من اهمیت بسیاری به آن می دهیم. از نظر من قابل قبول نیست که واکنش نهایی مصدق پس از تعقل و تفکر همچون واکنش اولیه او باشد. بدیهی است که ملاحظه ادب و خردمندی همراه با مساعدت و هم فکری، او را به پذیرش پیشنهاد رئیس جمهور و نماینده ویژه اش ترغیب خواهد کردف از همین رو ازشما می خواهم که مجددا در دیداری فوری با مصدقف با به کارگیری شیوه ای مدبرانه او را به بازنگری اندیشه اش تشویق کنید.
گریدی آنچه را او گفته بود انجام داد و اطمینان آچسن به قدرت اثر گذاری او، حکایت از آن داشت که در این مورد محق بوده است. او مصدق را متقاعد کرد ماموریت هریمن به نفع همه است، هریمن در ۱۵ جولای ۱۹۵۱ وارد تهران شد. ده ها هزار ایرانی خشمگین با فریاد ” مرگ بر هریمن!” از او استقبال کردند.
نظرات سایت






[...] همه مردان شاه بخش هفتم [...]
[...] همه مردان شاه بخش هفتم [...]