تقدیم به نازنینی که توسط نیروهای مزدور بسیج و انتظامی به زیر گرفته شد
[singlepic id=438 w=320 h=240 float=left]
نمیدانم نامت چه بود؟ اهل کجا بودی؟ چند ساله بودی؟ ولی میدانم از نسل آزداگانی نازنین.
دلم سوخت ٬آتش گرفت ای نازنین از مظلومیت تو.
دلم سوخت از فریاد خواهرت بعد از دیدن جنازه در خون غلطیده تو.
دلم سوخت از فریاد دادخواهی مردم در خیابان (مردی زار می زد: ای خدا…ملت رو کشتند … از روی بدنش سه بار با ماشین رد شدند…سه بار!)
اشک امانم نمیدهد نازنین…تو جاودانه شدی…جاودانه.
شعر شاملو رو تقدیم به تو میکنم نازنین:
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را
کنار تبرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاه مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود.
روزگار غریبی است نازنین
….




